۴۱-دوست داشتيد صاحب كدام باشيد(صاحب از ان روي كه اختيار هر كاري را داشتيد )
1- خورشيد (عكس: از خودم تو جاده ي مشهد.تهران۱۳۸۷)
2- زمان 
3-با شما...
در پي سرد شدن اين روزهه ي هوا و متنفر بودن من از سرما و زمستان اين سوال اومد به ذهنم....وقتي صاحب خورشيد باشم ميتونم هر زمان كه دلم خواست خورشيد را بيارم تو سقف آسمون و كافيه با يك عمليات اولترا غدد عرق را سوزوند كه ديگه مشكلي نداشته باشي....راحت...اما وقتي بهتر فكر كردم ديدم با داشتن زمان هزار تا كار ميشه كرد و داشتن خورشيد هم زير مجموعه ي همون ميشه....مثلا يك زمان در اينده ميبردم بعد ريز تر فصلش هر را انتخحاب ميكردم....
اما واقعا داشتن زمان ....چه موهبتي ميشد يا سفر كردن در زمان....الان طلب روزهاي كنكور را سر كلاس بودن و ديدن معلمها و هدفمندي اين هارا دارم...البته فصلش هم تابستون باشه....خيلي كودكانه است اما من عاشق تابستونم...خيلي...زمستان از تاريك شدن هاي زودش از اين كه دستت هميشه تو جيبته از اين كه از پشت شالگردن نفس بكشي و از هزاران چيز ديگش بدم مياد...از سرماي اتاقم...كاش هميشه تابستان بود..اين تابستان بهم سخت گذشت البته نه زياد ...به خاطر نتايج و اين حرفها اما خيلي خوش گذشت..24 ساعته تو نت بودم و چقدر مشغول بودم از نوعي كه دوست داشتم....خوب بوووود و گذشت....به اميد تابستون.....!
برقرار باشيد عزيزكانم...بدرووود...!
3۹- در حال حاضر همين حالاي حالا مرگ چه هنرمندي شما را خيلي ناراحت ميكنه به اندازه اي كه واقعا گريتون بگيره و زود بودن رفتنش تمام وجودتون را به لرزه بندازه؟
اول از همه شادباش به روح تازه رفته ي فرامرزپايور...استاد سنتور...سنتوري ها اين روزها دارن ميرن...نيست من هم يك جلسه بيشتر نرفتم كنار گذاشتم تا اطلاع ثانوي براي همون ديگه همه دپرس شدن....اما از اينگونه خزعبلات كه بگذريم...مرگ هنرمند از اون چيزايي كه خيلي برام سوال پيش مياره...اصولا آدمي نيستم كه از مرگ كسي ناراحت بشم....مثلا اساتيد بزرگ و غيره و حتي گاهي اگر از اقوام باشن..خوب ميرن اون دنيا دمي آساييدن ديگه مگه غير از اينه...بهرحال دنيايي كه سرشار از قطعيته. آدمي هم هستم كه به اون دنيا اعتقاد دارم ..چرا اگر اعتقادي نبود حتما ناراحت ميشدم اما وقتي يك جايي هست كه ديگه داخلش شك نيست ترس نبودن نيست و خيلي آرامشش بيشتر از اين دنياست از اول ميدوني ادم بده اي يا ادم خوبه ديگه چرا بايد از مرگ اطرافيانمون ناراحت بشيم...عقيده اي كه بهاره نوري از فرهيختگاني و ها و اكنون شريفي ها، داشت..البته من به شدت اون نيستم چون گاهي بي احساسي شايد گريبان گير حرفاش ميشد...من آدم كم احساسي نيستم اما مرگ ادمها را برابر ميدونم با رفتن به يك دنياي باقي و جاويدان و بدون شك كه خيلي بهتر از اينجا و همين كافيه....اما براي هنرمندان يكم اين سوال برام پيش مياد
سوالم اينه كه هنر هنرمند چي ميشه آخرين مرگي كه خيلي ناراحتم كرد و اون موقع وقتي صداشو ميشنيدم گريم ميگرفت مرگ خسرو شكيبايي بود...شيفتيه ي عمو خسرو نبودم اما هنرمند بود و برام اين سوال بود كه مرد و يعني هنرش تموم شد و اون جا هيچي يك روح معمولي؟يا بايد اونجا دوباره كلاس بره؟اونجا سينما هست؟اونجا خسرو است يا يك روح خردسال؟و اين كه خوب خيلي بي هدف ميشه اين همه زحمت با فايده براي دنيا كشيد حالا تموم بشه...به عمرش كار ندارم تموم شد اما هنرش هم ميميره براي اون وري ها؟...خوب خيلي بده اگر اينجوري باشه ولي اميد دارم كه اينجوري نيست و همين حالاي حالا...منوچهر نوذري و خسروي عزيز و پوپك گلدره و خيلي هاي ديگه دارن فيلمبرداري ميكنند...
مشكاتيان براي پايور جشن استقبال گرفته و كلي ساز كوك ميكنند و بسطامي براشون ميخونه و عبداللهي ياد ميگيره....
آذر يزدي از داستاناش براشون ميگه نيكو خردمند هم حوالي خوابهاي سفيد ميگرده همچون مادران مهرباني كه در همه ي فيلمها بازي كرد....روح همگيشون شاد و يك فتحه براي همشون....
روحت شاد:

اما در حال حاضر همين حالا اگر بخوام بگم فقط علي فروتن(مجري فيتيله جمعه تعطيله) واااي خيلي ناراحت ميشم.. اصلا من يك جورايي شيفته ي اين آدمم و اون قدر خواب اين آدم را ديدم كه حد نداره و وقتايي كه حال نداره كاملا حس ميكنم و خلاصه خيلي دوسش دارم از اينرو...انشالله كه برقرار باشه...و هميشه شاد باشه و مارا شاد كنه...

اينم از فعاليت اين پست من....
برقرار باشيد عزيزكانم....
بدرووود....
اين پست دلم براي حرفيدن تنگ شده از اينرو سوال را ميگذاريم براسي پست بعدي.اين روزها عجيب شده همه چيز.روابط آدمها.مفاهيم دوستي.زندگي ها.روح انسانها كه در عذابه.چگونه بودنها و چگونه نبودنا.
اعتماد كردن و نترسيدن.مثل آدمها بد شدن و عامه فكر كردن و عمل كردن و گاهي فحش دادن و .....................يك عالم چيزه ديگه كه بخواي نخواي هر كدوممون زياد و كم با همشون درگيريم.اين روزها عجيب سرد شده...
دوست داري به آدمها كمك كني اما يا كاري از دستت بر نمياد يا اگر برمياد شرايط عملي سازيش پيش نمياد.
به خاطر قوانين زندگي ها و شرايط زيست بايد مسائلي را فراموش كني و در باره ي ادامه ي مسائلي فكر كني و به آيندت نگاه كني و به نتيجه از طرفي فكر نكني.بايد باشي و نباشي و اووو يك عالم حرف و حديثي كه تو اين خطوط گفتم و در روز همه ي ما هزرا بار اين ها را تو ي ذهن كوچيكمون ميجويمش.
اين روزها اين گونه ميگذرد .من هم كه يك عدد آپتيميست پسميستي سرشار از همه ي حس هاي مختلف نسبت به تماميه شرايط..نميدونم من ترم اولي چرا اينقدر تمرين دارم و كار دارم بقيه چرا نبودن...من اينقدر سخت ميبينم.چون خواهر من كه ترم آخر و ارشد داره از من راحتتره ماشالله بيرونشم ميره و تلويزيونشم نگا ميكنه و الي ماشالله عمرا ترم اول اينجوري بوده اما من چرا اين طوري ام پس....ميخوام كم رنگ باشم اما نميشه اينجا هرجا همه جا...اما دلم تنگ ميشه براي شما دوستام همه اما بايد كم رنگ باشم...وقتي به عقب برميگردم ميبينم خدايا چه انرزي داشتم چه كارا ميكردم ياد سال 1382 افتادم اونم از بهترين سالهاي عمرم بوده...كلاس سلف...قبول شدن در ترم تقريبا خوبي در تعيين سطح كلاس زبان و كلاس دف و تير اندازي و تو مدرسه گل سر سبد و اوف يك عالمه كار ديگه.....كه حالا كجاست؟فقط ميريم درس ميخونيم و برميگرديم اونم اصلا درست نه...نه شاگرد اوليم و نخواهيم شد...هوس هاي مختلف داريم كه بياييم مشهد فلان ميشيم و بله ميشيم و وقتي خانه از پاي بست ويران است...اي بابا...
دفعه ي اولمه كه اين همه حرف دارم ميزنم از خودم و مستقيم گويي جو گير شدم...اي روزگار با ما بساز...ميخوام لب تابي اگه خدا قسمت كرد و مبلغ را بنيادنخبگان را برام واريز كرد بخرم ، و يك بلاگ بزنم براي هايكو هام و شعرام...خيلي دوست ميدارم....به تازگي رو مود يك كار افتادم كه خيلي دوسش دارم خيلي...يك سري طراحي ها مثل فرش البته نه به اون دقت اما شامل خطوط منحني و پيچ در پيچ و منسجم كه وقتي ميكشم نه به چيزي ميفكرم و آنچنان غرقش ميشم كه جدا حال ميكنم يك ريزه كاري ها را رعايت ميكنم كه خداي صفاست...بچه هاي خوابگاه و دانشگاه كه كارا را ديدن جالب بود همه اعتقاد داشتن خيلي كاراي جذابيه چندين سفارش هم گرفتم براي شاد سازيشون عمرا كه بكشم...و تازه فكر ميكنن من كلاس رفتم..اي خدا.....آدمها خودشون فقط از پس خودشون بر ميان....
دوستانم در همه جا حقيقي مجازي همه را عشقست...حتي اگر كم رنگ باشم هم هميشه به يادتونم....
برقرار باشيد عزيزكانم...بدرود...
سلام بر دنياي روح دوستانم....
39- شما در يك مسابقه ي بزرگ شركت كرديد و به مرحله ي آخر آن رسيديد...در اين مرحله كه در برابر كلي تماشاگر برپا ميشود قرار بر آن است كه با به صدا آمدن زنگ شما يكي از دستان خود را محكم مشت كنيد...با اين فرض كه دست راست شما اعتقاد بر عملكرد صحيح عقل در مسائل و دست چپ اعتقاد شما بر عملكرد درست دل در برخورد با مسائل....زنگ به صدا در ميايد...شما دست............را مشت ميكنيد؟
چپ راست
سلام بر همه ي دوستان جديد و قديم خودم...من بي برو برگرد به عملكرد عقل اعتقاد بيشتري دارم..از طرفي اعتقاد دارم كه اگر به حرف دل گوش كني در اون موقعيت لذت ميبري ،اما عقل ادامه راه را برات ساده تر ميكنه...گاهي اگر خوب نگاه كني ميبيني كه دل در حد يك نوجوان 15-16 ساله ي پرشروشور است كه دوست داره همواره لذت ببره و از اون طرف عقل در سن 40 سال بسر ميبره و به آرامش و عدم وجود دغدغه و اين حرفا كار داره....شايد گوش كردن به مغز يكم خيلي شعاري باشه و نتوني از آن ِخودت لذت ببري اما حداقل ميتوني راضي باشي كه كار غير عقلاني نكردي......
اما باز هم برگرديم به دنياي نستعليق پسميستي..اين هفته سه شنبه، بنده در دانشگاهمان در كلاس زبان يك عدد لگچر دادم بر روي مثبت انديشي جالب بود شده بودم كاملا همچون افرادي كه حرفهايي ميزنند كه هيچگونه اعتقادي به آن ندارن...ولي بازهم گويي به دل بچه هاي كلاس نشسته بود و استاد هم خوشش آمد البته مثل هميشه لگچر دادن هاي من چون بدون نگاه كردن به كاغذ و همراه داشتن چيزي هست از اينرو براي بچه ها جالب مياد كه چگونه اينقدر حفظ ميكنم...و يك عدد تست مثبت انديشي كه در نهايت از بچه ها گرفتم و تنها دو نفر مثل من زير 40 شد نمرشون كه يعني منفي نگر....ديگه عشق 5 نمره ي پايان ترم مارا به آنجا كشاند كه همچين خبطي مرتكب شويم....به اميد خداي بزرگ با كلي دعا و ثنا و رفتيم و فرم درخواست انتقالي را به مسئول داديم و تا ببينيم چه ميشود ...اينقدر گفتيم اما خدايي اگر نشد هم خوب نشد مگر خون من رنگين تر از بقيه است...بچه ها ازتهران پاشدن اومدن حرفي نميزنن بعد من چي بگم خوب....اما اعتقاد دارم كه ميشه...خيلي عجيبه كه فرد منفي گرايي مثل من همچين اعتقادي داشته باشه....نميدونم كي شايد اين ترم نه اما به دلایلي مطمئنم كه ميشه....بابا اعتقاااااااااااااااااااااااااااااد...
باقي بقاي عزيزكانم....
بدرووود....
سلام بر روح انسانهاي دوست....
38- اگر شما اسماعيل بوديد و پدرتان ابراهيم بعد از آنكه خداوند دستور جايگزين كردن گوسفند براي ذبح بجاي اسماعيل را داد چگونه در چشمان پدرتان نگاه ميكرديد؟
سلام بر دوستان خوب مجازي خودم....امروز روز قربان بووود...روزي كه ابراهيم پيامبر امر به كشتن فرزند ميشود براي چه را نميدانم اما امروز كه در راديو در اين باره صحبت و ميكرد و من هم با مادر گرام و مامي بزرگ گرام در راه طرقبه بسر ميبرديم رو اين مسئله صحبت كرديم و به نتايجي نرسيديم كه هرسه ي ماراقانع بكنه و برآن شدم كه اين گنگ بودنها را با شما ... درميان بگذارم
ما در اين روز جشن ميگيريم واين روز را عيد ميناميم و در برنامه هاتلاش ميشود كه به آدميان بياموزند همچون ابراهيم باش و همچون اسماعيل...اما واقعا ابراهيم پيامبر درست عمل كرد؟..ايا اگر هم اكنون پدر شما از عشق به پروردگار تعالي بيايد و چاقو زير گردن شما بگذارد بدون شك يا زنگ به تيمارستان ميزنيم يا از خودمون دفاع مكينم و ديگر هم نام او را پدر نميگذاريم...نميدونم شايد دارم حرفي ميزنم كه درست نباشه از ديد بزرگان اما واقعا اين كار درست بنظر نمياد...ابراهيم تمام وجودش از عزيز ترين كس خود را نثار پروردگار كرد و دقيقا اشاره به يك بيت كه با وجود آنكه با آهنگش حال ميكنم با شعرش موافق نيستم
آن كس كه دلي دارد آراسته ي معني/گرهردوجهان باشد در پاي يكي ريزد..
ابراهيم اينگونه عمل كرد يعني عزيز ترين كس خود را بدون چون چرا زير تيغ برد كه خداي از او راضي باشد و بنده ي خدارا فراموش كرد...كار به اينها ندارم بقول مادرم كه ميگن اونها پيامبر بودن و يك سري ويزگي داشتن كه اصلا قابل قياس با آدمهاي ديگه نيست پس نبايد هم انتظار داشت كه آدميان اپسيلون اون كارا را انجام بدهند...
ما اسم ابراهيم پيامبر را قبول كرديم در تاريخ برديم و اسماعيل هم همانطور..
اما برگرديم به زمان خودمان...كار ندارم براي چه براي كه...اما آدمهاي زيادي بودن كه به جنگ رفتن و خودشونو سپردن به دل مرگ براي هم خدا هم بنده ي خدا... يعني مثلا فكركردن كه آزادي هم ميهنان خود را بوجود بيارن و رضايت پروردگار...يعني در پاي دو دنيا ريختن يعني خيلي كاربزرگتري كردن در زمان خودشون من كار ندارم كه بايد و نبايد انجام اون كار كه الان چه شد و چه نشده و عواقب اون شهادتها...چون شايد بشه براي ابراهيم و اسماعيل هم پيدا كرد عواقبي...اما اين موضوع پيش اومد كه به نظر من كار اين افراد بزرگتر بووود....يا حتي در داستان اسماعيل و ابراهيم ، هم مقام و هم كار اسماعيل بزرگتر بود ...
اسماعيل اول در چشمان پدرش نگاه كرد و رضايت او را جلب كرد و بعد تن به فرمان الهي داد يعني هر دو دنيا...
پس اگر من اسماعيل بودم آنطور در چشم پدرم كه ابراهيم بود نگاه ميكردم كه از كار من درس بگير اي پدر ! من هم به تو توجه كردم هم به خدا...
جالبه اگر تو كلي حديث و روايت هم بريم ميبينم كه هزار بار گفته شده عبادت و فرمانبرداري به همان اندازه كه دنياداري اما ابراهيم كه اينگونه عمل
نكرد...پس چرا؟؟؟؟؟؟
خلاصه اين هم از داستان امروز ما..... سوال من....كه اگر بخواهيم درست حسابي صحبت كنيم بعيده جوابي پيدا بشه و بعيده به نتيجه برسيم جز اينكه قبول كنيم...
يك عدد آپتيميست پسميستي هستم در حال حاضر دستكش به دست از سرما در اتاقم دارم تايپ ميكنم درحالي كه كلي تخمه و عناب و آلبالو خشك در مقابل من هست كه در حال خوردنشون بودم و برنامه هاي سي را مينوشتم به طرز بد استرسي تا زنگ زدم به يكي از بچه ها و متوجه شدم نيازي نيست ،استاد گفته همش را بنويسيد و كسي به من خبر نداده دوباره...اي بابا اينم از روزگار ما كه همه ماشالله همه را گوسفند در نظر ميگيرن و روح ديگران را غير اسلامي ميكشن....
برنامه ي كاريم اندكي كه چه عرض كنم بيشتر شلوغه و يكم بوي اواخر ترم داره مياد و من خداااايي اگر بخوام بيام فردوسي بايد تلاشم را بيشتر كنم...اگر كم رنگتر بودم در وبلاگاتون دوستان مجازي و همچنين دوستان حقيقيم وغيره ذلك پيشاپيش عذرخواهم ...
از تمامي دوستان اهل دل و اهل غيره هرچي اهل هرچي تمنا دارم يك دعايي در حق من بكنن براي اين كه روح من نابود نشه كار انتقاليم درست بشه از 15 آذر قراره كار را جدي شروع كنم...البته استاد م.م و اگر كاري نكنه سريع اسم وبلاگشونو ميدم كه بريد و حق من را ازشون بگيريد كه بهشون مياد بخوان كارامو بكنن...
ديگر ملالي نيست جز دوري شما ...!
برقرار باشيد عزيزكانم...
بدروووووود...

